از خود نوشتن

آدم خانه اش یک جاست، دلش هزار جای ِ دیگر ...

از خود نوشتن

آدم خانه اش یک جاست، دلش هزار جای ِ دیگر ...

از خود نوشتن

اینجا وبلاگ شخصی منه که از زندگیم و تجربه ها و علاقمندی هام مینویسم.

طبقه بندی موضوعی

خاطرات یک کرگدن

يكشنبه, ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۴:۱۱ ب.ظ

هفته ی آخر دوره ی کارشناسی ست و از همین حالا دلم تنگ است، دل تنگ خاطراتی ام که می دانم تا پنج سال دیگر ذره ذره از یاد می روند و جایشان را به خاطرات جدید تری خواهند داد.

چهارسال ِ پیش، که این دانشگاه قبول شدم و به یکی از آرزوهایم که زندگی در یک شهر دیگر به طور مستقل بود رسیدم، انگار مارک و پلویی بودم که تازه آمریکا را کشف کرده. افتاده بودم وسط دنیایی که 180 درجه با دنیای قبلی فرق داشت. 

از همه چیز دوتا داشتم. دو تا اتاق، دو تا تخت، دو تا خانواده، دو تا شهر، دو تا مسواک، دو تا حوله، دو تا قلمرو ، دو تا آسمان و ... دفعه ی اولی که از خوابگاه برگشتم خانه را خوب یادم است. هیچ وقت آن مدلی از خانه و خانواده ام دور نشده بودم و همه چیز خانه ی قبلی برایم حس غریبگی داشت و انگار بهم پوزخند میزد. 

نمی توانم بنویسم بین آن روزهای اول و این روزهای آخر چه گذشت، چون این قدر همه چیز سریع رد شدند که نمی شود به تفصیل گفتش. چهار سال به سرعت برق و باد گذشت و من قرار است دوباره برگردم به روزهایی که همه چیز یکی بود. و فقط خاطره ای دور می ماند از شهری که بهترین روزهای جوانی ام را به بدترین شکلی که می شد در آن گذراندم. از شهری که بزرگم کرد و در حد کرگدن پوست کلفت.

اما خب همین بدترین روزها، بهترین آدم ها را به من داد. آدم های ِ من. منی که همش از وابسته نشدنم به آدم ها قصه ها می گفتم، حالا آدم هایی دارم که سخت جانم به جانشان سنجاق شده. که گاهی وقت ها از دل تنگی شان قلبم مچاله می شود و نمی دانم اگر از تک تکشان دور بیفتم نفس خواهم کشید حتی؟ 

  • ۹۶/۰۲/۱۷
  • ساناز میم

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی