از خود نوشتن

آدم خانه اش یک جاست، دلش هزار جای ِ دیگر ...

از خود نوشتن

آدم خانه اش یک جاست، دلش هزار جای ِ دیگر ...

از خود نوشتن

اینجا وبلاگ شخصی منه که از زندگیم و تجربه ها و علاقمندی هام مینویسم.

طبقه بندی موضوعی

بعد از چند سال دلم تنگ شد برای فضای نوشتن در وبلاگ. به این فکر می کردم که چقدر فضاهای مجازی دیگر که دقیقا منظورم اینستاگرام و تلگرام است، هیچ کدام از چیزهایی که می خواستیم را بهمان نداد و همین چیزهای خوبی هم که وبلاگ داشت ازمان گرفت.

داشتم دو دو تا چهار تا می کردم که دارم با گذاشتن وقت زیاد در فضای اینستاگرام چه چیزی می دهم و چه چیزی می گیرم.

_ دوست دارم تاثیرگذار باشم؟ نمی توانم. چون به خاطر انبوه اطلاعات و داده ها، حجم کوچک محتوایی که من تولید می کنم بسیار، بسیار تاثیرگذاری کمی دارد.

_ می خواهم از زندگی دیگران خبر داشته باشم؟ خب حالا که دارم و می دانم هر روز، هر کس دارد دقیقا چه غذایی می خورد و با چه کسی بیرون می رود چه گلی بر سر مبارک خودم و خانواده ام زده ام؟

_ می خواهم کسانی که دنبالشان می کنم بر من تاثرگذار باشند؟ خب چرا نروم سراغ منابعی که کسانی که دوستشان دارم از آن ها تاثیر گرفته اند؟ مثل کتاب ها، هنر، مقالات و ...

 

با توجه به کتابی که دارم می خوانم (فلسفه ملال | لارس اسونسن) زندگی ما از معنا تهی شده است. یا بهتر است بگویم زندگی انسان وقتی از خدا جدا شد، بی معنا و پوچ شد (زیرا دیگر هدف از پیش تعیین شده ای برای زیستن نمی دید). در پی این بی معنایی، ملال به سراغ انسان آمد. اگر می پرسید ملال یعنی چه؟ باید بگویم تعبیر خودمانی ترش می شود بی حوصلگی. (زمانی که انسان میلی دارد، در صورت برطرف نشدن، احساس رنج می کند و در صورت برطرف شدن احساس ملال، زیرا برطرف شدن میل جایگزین معنا نمی شود). حال ره آورد ملال برای انسان چه بود؟ خب برای همه ی انسان ها که مثل هم نبود. ولی برای خیلی از انسان ها، رفتن به سراغ سرگرمی هایی که دقیقا به منظور وقت کشی ایجاد شده بودند. مثل تلویزیون، فضاهای مجازی و ...

این بین هم برد با فضاهای مجازی بود. زیرا به مخاطب خوشحالی آنی هدیه می داد. تو دیدن دکوراسیون خانه دوست داری، بفرما! یک عالمه عکس با موضوع دکوراسیون خانه. و اینگونه بود که انسان ها از یک جایی به بعد به جای تلاش کردن برای رسیدن به آرزوهایشان، آرزوهای خود را لایک کردند.

این حرف ها را زدم، که به خودم گفته باشم حواسم بیشتر به این باشد که من احساساتم را کنترل می کنم، یا احساساتم من را. که بیشتر دو دو تا هارتا کنم که همین چند روز کوتاه عمر را درست سپری کنم. که زندگی کنم نه زندگی را پشت قاب شیشه ای یک تلفن نگاه کنم.

  • س.م.
آدم وقتی یه مدت ننویسه، دیگه نوشتن یادش میره.

  • ۰ نظر
  • ۳۰ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۷:۳۲
  • س.م.

.

اول کتاب زنده تر از زندگی، کریستین بوبن اینگونه نوشته است: "واقعه ی مرگ همه چیز را در من درهم شکست. همه چیز غیر از قلب. قلبی که تو برای من ساخته ای و هنوز هم داری میسازی، با دست های کسی که رفته، قلبی که تسکین میدهی با صدای کسی که رفته، قلبی که روشن میکنی با خنده ی کسی که رفته."

این چند جمله از زیباترین جملاتی بود که تا حالا خوانده ام. راستش در دنیا هیچ حقیقتی حقیقی تر از اینکه "همه چیز گذرا است" وجود ندارد. کاش در رابطه ها و زندگی مان جوری باشیم که وقتی رفتیم (چه از رابطه و چه از دنیا)، یاد و خاطره مان، خنده هایمان، حرف هایمان و دست هایمان تسکین باشد برای آدم هایمان.


  • ۰ نظر
  • ۲۴ اسفند ۹۶ ، ۱۶:۵۱
  • س.م.

.

خودمان را میکشیم که چارتا کلمه سواد پیدا کنیم، یک چیزی حالیمان شود، چهارتا کتاب بخوانیم، فلسفه و ادبیات و سیاست بفهمیم، خودمان را میکشیم از ته توی دنیا سر در بیاوریم، میخواهیم معمولی نباشیم، چارتا کلمه سواد یاد میگیریم و یک چیزهایی حالیمان می شود و فلسفه و ادبیات و سیاست میفهمیم، بعد دردمان میگیرد. فهمیدن درد دارد. نتیجه اش این می شود که حسودی می کنیم به همان آدم های معمولی.
نمی خواهم بگویم من چیزی حالیم است، نمی خواهم بگویم سواد دارم اما به شدت حسودی میکنم به دختر همسایه بغلی که همه ی فکر و ذکرش شوهر کردن بود و حالا که به قول خودش شوهر تهرانی گیرش آمده انگار پی به پاسخ معمای هستی برده باشد. حسودی می کنم به مرد خانه روبرویی که تمام زندگیش را خلاصه کرده در کبوترهایشان که روی پشت بام بایستد و کبوترهایش را پرشان دهد و به این بهانه آمار تمام خانه های کوچه را داشته باشد و تمام آمد و شد ها را زیر نظر بگیرد. حسودی می کنم به فلان دختر کارشناسی که تمام هدفش این بود که درس بخواند و نمره های خوب بگیرد و مادر و پدرش بهش افتخار کنند. حسودی ام می شود به فلان دختری که همه ی فکرش این است کی چه کادوی ولنتاینی گرفته و کادوی کی خرسش بزرگتر بوده... حسودی میکنم به تمام آدم هایی که در چهارچوب معمولی بودنِ من قرار میگیرند اما باز هم دلم می خواهد چارتا کلمه بیشتر یاد بگیرم و بعد بیشتر دردم می آید. آدمی زاد است؛ خودآزاری دارد انگار اصلا.
  • س.م.

من عاشق فال گرفتن هستم. عاشق نشانه ها هم. اینکه یک چیز کوچک را ببینی و به فال نیک بپنداریش.  عاشق اینکه یک شعر را بخوانی و هی بگردی دنبال کلماتی که امید بدهد ( مگر نه اینکه آدم به امید زنده است؟) یا نکته ای را یادت بیارد که همان نکته جواب تمام معماهایت باشد. اما فال گرفتن هر کس باید فرق داشته باشد با دیگری. امضای خودش را داشته باشد. از جنس طرف باشد. مادربزرگم یک بار برایم تعریف کرد که خیلی قدیم تر ها، توی این خانه هایی که چند تا خانواده هر یک توی یک اتاق از خانه بوده اند، یک کوزه ی بزرگ برمی داشته اند و هر کس یک چیزی داخلش می انداخته. چیزهای کوچک. مثل گیره ی مو، قاشق کوچک یا هر چیزی که فکرش را بکنید. بعد کوزه را پر آب می کرده اند و برای یک هفته توی تنوری، جایی قایمش می کرده اند. بعد از یک هفته همه دور هم جمع می شده اند، یکی یکی آدم ها نیت می کرده اند و یک دختر بچه دستش را می کرده داخل کوزه و یک چیزی در می آورده. صاحب فال هم با توجه به برداشت خودش یا فال را نیک می دانسته یا بد. مادربزرگم می گفت این جور فال گرفتن خوب نبود. می گفت ما واقعا باور داشتیم به اینکه چیزی که از کوزه بیرون می آید می تواند واقعا مریض ما را شفا دهد یا نه. می تواند فلان پسر یا دختر را به خانه ی بخت بفرستند یا نه. 

حالا اما هر کس باید روشی برای فال گرفتن برای خودش داشته باشد. که وقتی به گره ی کور می رسد، که وقتی تمام زورش را برای یک چیز زده و دیگر وقت نشستن و تماشا کردن و دیدن ماحصل است، فال بگیرد و بگردد دنبال نشانه ها و نکته های خوب. 

همه ی اینها را گفتم که بگم بوستان برای من شده است فال. همه فال حافظ می گیرند و من سعدی باز می کنم و انگار که سعدی قدرت دست هایم را در اختیار داشته، دقیقا صفحه ای می آید که باید بیاید. نمی دانم کی بود که کشف کردم سعدی یک چیز دیگری ست، فقط می دانم این چند سال وقت تماشا که رسیده، فال سعدی گرفته ام و سعدی با شکل و شمایل درویشی و ریش های بلندش جلو رویم ظاهر شده و شروع کرده است به خواندن...امروز هم که از ان وقت های تماشا بود باز سعدی شگفت زده ام کرد و حکایت صبر عارف وخشی برایم باز شد. عارفی که توسط فردی به مکر و بدسگالی متهم می شود. عارف هم دست به نیایش برمی دارد که اگر این مرد اشتباه می کند که امیدوارم راه درست را بیابد و اگر من راه اشتباه را در پیش دارم، خدایا توبه ام را ببپذیر. و اینکه: " گر آنی که دشمنت گوید مرنج، وگر نیستی گو برو باد سنج" . در آخر که عارف رفت و تلاشش را کرد که بد سگال نباشد (و برای بی خردان خرده گیر هم دعا کرد حتما). 

البته فال گرفتن شیوه های متفاوتی می تواند داشته باشد ها، از هر چیز کوچکی می توان خیلی نکته ها یاد گرفت و آموخت. فقط چشم بینا می خواهد و گوش شنوا.

  • س.م.

.

دانشمندها و مخترع ها وقتی هنوز نتونستند دوربینی بسازند که از روح آدم ها عکس بگیره، چطور هنوز ادعای دانشمند بودن و مخترع بودن دارند ؟ :|

  • س.م.

.

+ دچار باید بود


نزدیکانی دارم دور، دوستانی دارم غریبه، آغوشی دارم خالی، افکاری دارم بیهوده، خاطراتی دارم گم و آینده ای دارم مبهم..در نتیجه، برای داشتن این همه توانایی و دارایی باید خوشحال باشم، اما نیستم! 

من باید خیلی چیزها باشم که نیستم، می توانم به جرات بگویم که باید خیلی چیزها نباشم و هستم.

اما فقط یک چیز مهم است و آن اینکه من باید خوشحال باشم، اما نیستم. نیستم.


+ پ.ن : این متن که من ننوشتمش و لینک منبع رو هم گذاشتم، چقدر منِ این روزهاست. 
  • ۳۱ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۴۰
  • س.م.

.

به کم راضی شدیم رفقا ، به خیلی کم - در همه چیز - و سقوط ما از همین جا شروع شد؛ در همه چیز.

حسین وحدانی

  • ۰ نظر
  • ۱۳ شهریور ۹۶ ، ۰۹:۵۰
  • س.م.

.

من یک آدم اشتباهی هستم. منظورم از این حرفم دقیقا این است که روزی که یک نفر داشت کارخانه ی دنیا سازی اش را راه می انداخت، یکهو حواسش به ریشه ی گوشه ی ناخنش پرت شد و درحالی که داشت با دندانش ریشه را می کند، مرا به جای اینکه بیندازد توی سبد مواد اولیه ی مرغِ دریایی انداخت توی سبد مواد اولیه ی آدم ها. همینقدر اتفاقی. 

حالا من آدم شدم ولی اصلا آدم نیستم. بیست و دو سال دارم و از وقتی یادم می آید هر شب به این فکر کرده ام که جای من وسط ِ این آدم ها نیست. 

وسط این آدم های ِ خودخواهی که از بس خودشان را فقط دیده اند، فکر نکنم از وجود دیگر آدم ها خبر داشته باشند. یعنی خبر دارند ها ولی فکرش را هم نمی کنند که بقیه هم آدمند. از هم دیگر دارند به عنوان ابزاری استفاده می کنند برای رسیدن به خواسته ها و لذت های خویش، غافل از اینکه بابا! طرف حسابت آدم است، حواست هست که هر کاری با او بکنی داری روی زندگی اش تاثیر می گذاری؟ 

وسط آدم هایی هستم که به حال ِ ناخوش دنیا عادت کرده اند. به قتل ها، تجاوزها، اعدام ها، جنگ ها، خون ریختن و تروریست ها، سقوط هواپیماها، آتش سوزی ها و تصادف ها، به دزدی ها و اختلاس ها و کلاه سر هم گذاشتن ها و فرار کردن ها، به سرطان ها و به همه چیز و همه چیز و همه چیز عادت کرده اند و برایشان تکراری شده است شنیدن این جور خبرها .  یا از آن بدتر ، وسط آدم هایی که از مغزشان تا آخر دوره ی لیسانس برای جمع و تفریق و حساب و شب امتحان استفاده کرده اند و بعد آن را سلفون پیچ کردند برای توی قبر. آن هایی که دغدغه شان از زندگی فقط سلفی گرفتن و جدیدا مدل شدن برای عکاس های هنری و در نهایت به اشتراک گذاشتن عکس در صفحه هاشان است آن هم با کپشن ِ سنگینی که هیچ ربطی به عکس ندارد و می دانید؟ هر چه بی ربط تر فلسفی تر! 

وسط آدم هایی که بوی گندشان را دنیا برداشته و روز به روز این بوی متعفن بیشتر پخش می شود و حال ِ بقیه را بد می کند.

من اشتباهی ام. باید الان مرغ دریایی ای می بودم با بال هایی گشوده روی اقیانوسی بی انتها و آرام ...

  • ۰ نظر
  • ۰۵ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۵۱
  • س.م.

.

بی صد هزار مردم تنهایی

با صد هزار مردم تنهایی

  • س.م.