از خود نوشتن

آدم خانه اش یک جاست، دلش هزار جای ِ دیگر ...

از خود نوشتن

آدم خانه اش یک جاست، دلش هزار جای ِ دیگر ...

از خود نوشتن

اینجا وبلاگ شخصی منه که از زندگیم و تجربه ها و علاقمندی هام مینویسم.

طبقه بندی موضوعی

من عاشق فال گرفتن هستم. عاشق نشانه ها هم. اینکه یک چیز کوچک را ببینی و به فال نیک بپنداریش.  عاشق اینکه یک شعر را بخوانی و هی بگردی دنبال کلماتی که امید بدهد ( مگر نه اینکه آدم به امید زنده است؟) یا نکته ای را یادت بیارد که همان نکته جواب تمام معماهایت باشد. اما فال گرفتن هر کس باید فرق داشته باشد با دیگری. امضای خودش را داشته باشد. از جنس طرف باشد. مادربزرگم یک بار برایم تعریف کرد که خیلی قدیم تر ها، توی این خانه هایی که چند تا خانواده هر یک توی یک اتاق از خانه بوده اند، یک کوزه ی بزرگ برمی داشته اند و هر کس یک چیزی داخلش می انداخته. چیزهای کوچک. مثل گیره ی مو، قاشق کوچک یا هر چیزی که فکرش را بکنید. بعد کوزه را پر آب می کرده اند و برای یک هفته توی تنوری، جایی قایمش می کرده اند. بعد از یک هفته همه دور هم جمع می شده اند، یکی یکی آدم ها نیت می کرده اند و یک دختر بچه دستش را می کرده داخل کوزه و یک چیزی در می آورده. صاحب فال هم با توجه به برداشت خودش یا فال را نیک می دانسته یا بد. مادربزرگم می گفت این جور فال گرفتن خوب نبود. می گفت ما واقعا باور داشتیم به اینکه چیزی که از کوزه بیرون می آید می تواند واقعا مریض ما را شفا دهد یا نه. می تواند فلان پسر یا دختر را به خانه ی بخت بفرستند یا نه. 

حالا اما هر کس باید روشی برای فال گرفتن برای خودش داشته باشد. که وقتی به گره ی کور می رسد، که وقتی تمام زورش را برای یک چیز زده و دیگر وقت نشستن و تماشا کردن و دیدن ماحصل است، فال بگیرد و بگردد دنبال نشانه ها و نکته های خوب. 

همه ی اینها را گفتم که بگم بوستان برای من شده است فال. همه فال حافظ می گیرند و من سعدی باز می کنم و انگار که سعدی قدرت دست هایم را در اختیار داشته، دقیقا صفحه ای می آید که باید بیاید. نمی دانم کی بود که کشف کردم سعدی یک چیز دیگری ست، فقط می دانم این چند سال وقت تماشا که رسیده، فال سعدی گرفته ام و سعدی با شکل و شمایل درویشی و ریش های بلندش جلو رویم ظاهر شده و شروع کرده است به خواندن...امروز هم که از ان وقت های تماشا بود باز سعدی شگفت زده ام کرد و حکایت صبر عارف وخشی برایم باز شد. عارفی که توسط فردی به مکر و بدسگالی متهم می شود. عارف هم دست به نیایش برمی دارد که اگر این مرد اشتباه می کند که امیدوارم راه درست را بیابد و اگر من راه اشتباه را در پیش دارم، خدایا توبه ام را ببپذیر. و اینکه: " گر آنی که دشمنت گوید مرنج، وگر نیستی گو برو باد سنج" . در آخر که عارف رفت و تلاشش را کرد که بد سگال نباشد (و برای بی خردان خرده گیر هم دعا کرد حتما). 

البته فال گرفتن شیوه های متفاوتی می تواند داشته باشد ها، از هر چیز کوچکی می توان خیلی نکته ها یاد گرفت و آموخت. فقط چشم بینا می خواهد و گوش شنوا.

  • ساناز میم

یکی از مشکلات جامعه ی امروزمان، این است که زنان این سرزمین قدر و ارزش و جایگاه خود را نمی دانند. حداقل هم که نیست این تعداد هیچ، می شود به جرات گفت درصد بسیار زیادی از زنان این سرزمین جزء این دسته هستند. زنانی که همیشه جنس دست دوم تلقی شدند، زنانی که چون "زن" بودند، در پستوی خانه ها ماندند و با گفتن این جمله ی "زن هر چقدرم درس بخونه تهش باید ک.. بچه بشوره" از جامعه دور ماندند و پوسیدند. زنانی که نباید با جنس مخالف دوست شوند و این کار برایشان جرم است ولی در مقابلش پسر باید قبل ازدواج با هزار دختر دوست شده باشد تا همه را تست کند و می دانید؟ تازه او مرد است، هیچی ازش کم نمی شود. زنانی که همیشه زیر ذره بین بودند و حریم خصوصی نداشتند، حق انتخاب نوع پوشش خود را نداشتند، خیلی چیزها نداشتند؛ چون شوهرشان رویشان غیرت داشته است.

 حال این مقدمه را گفتم که برسم به اینکه تهمینه ی میلانی ِ عزیز برای این سوژه فیلم ساخته است، فیلم که نه شاهکار. 

ملی و راه های نرفته اش ماجرای دختری که در خانواده ای بزرگ شده که زن در آن حق ادامه تحصیل ندارد، حق بیرون رفتن از خانه ندارد و موفقیت زن در شوهر کردن خلاصه می شود. ملیحه از دست خانواده اش به پسری پناه می آورد که دوستش دارد و جنس محبتش با جنس محبت اعضای خانواده اش فرق دارد، اما ...

این فیلم را ببینید و به تمامی اطرافیان و آشنایان مخصوصا بانوان دیدن آن را پیشنهاد کنید.

  • ساناز میم

.

دانشمندها و مخترع ها وقتی هنوز نتونستند دوربینی بسازند که از روح آدم ها عکس بگیره، چطور هنوز ادعای دانشمند بودن و مخترع بودن دارند ؟ :|

  • ساناز میم

.

+ دچار باید بود


نزدیکانی دارم دور، دوستانی دارم غریبه، آغوشی دارم خالی، افکاری دارم بیهوده، خاطراتی دارم گم و آینده ای دارم مبهم..در نتیجه، برای داشتن این همه توانایی و دارایی باید خوشحال باشم، اما نیستم! 

من باید خیلی چیزها باشم که نیستم، می توانم به جرات بگویم که باید خیلی چیزها نباشم و هستم.

اما فقط یک چیز مهم است و آن اینکه من باید خوشحال باشم، اما نیستم. نیستم.


+ پ.ن : این متن که من ننوشتمش و لینک منبع رو هم گذاشتم، چقدر منِ این روزهاست. 
  • ۳۱ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۴۰
  • ساناز میم

.

به کم راضی شدیم رفقا ، به خیلی کم - در همه چیز - و سقوط ما از همین جا شروع شد؛ در همه چیز.

حسین وحدانی

  • ۰ نظر
  • ۱۳ شهریور ۹۶ ، ۰۹:۵۰
  • ساناز میم

.

من یک آدم اشتباهی هستم. منظورم از این حرفم دقیقا این است که روزی که یک نفر داشت کارخانه ی دنیا سازی اش را راه می انداخت، یکهو حواسش به ریشه ی گوشه ی ناخنش پرت شد و درحالی که داشت با دندانش ریشه را می کند، مرا به جای اینکه بیندازد توی سبد مواد اولیه ی مرغِ دریایی انداخت توی سبد مواد اولیه ی آدم ها. همینقدر اتفاقی. 

حالا من آدم شدم ولی اصلا آدم نیستم. بیست و دو سال دارم و از وقتی یادم می آید هر شب به این فکر کرده ام که جای من وسط ِ این آدم ها نیست. 

وسط این آدم های ِ خودخواهی که از بس خودشان را فقط دیده اند، فکر نکنم از وجود دیگر آدم ها خبر داشته باشند. یعنی خبر دارند ها ولی فکرش را هم نمی کنند که بقیه هم آدمند. از هم دیگر دارند به عنوان ابزاری استفاده می کنند برای رسیدن به خواسته ها و لذت های خویش، غافل از اینکه بابا! طرف حسابت آدم است، حواست هست که هر کاری با او بکنی داری روی زندگی اش تاثیر می گذاری؟ 

وسط آدم هایی هستم که به حال ِ ناخوش دنیا عادت کرده اند. به قتل ها، تجاوزها، اعدام ها، جنگ ها، خون ریختن و تروریست ها، سقوط هواپیماها، آتش سوزی ها و تصادف ها، به دزدی ها و اختلاس ها و کلاه سر هم گذاشتن ها و فرار کردن ها، به سرطان ها و به همه چیز و همه چیز و همه چیز عادت کرده اند و برایشان تکراری شده است شنیدن این جور خبرها .  یا از آن بدتر ، وسط آدم هایی که از مغزشان تا آخر دوره ی لیسانس برای جمع و تفریق و حساب و شب امتحان استفاده کرده اند و بعد آن را سلفون پیچ کردند برای توی قبر. آن هایی که دغدغه شان از زندگی فقط سلفی گرفتن و جدیدا مدل شدن برای عکاس های هنری و در نهایت به اشتراک گذاشتن عکس در صفحه هاشان است آن هم با کپشن ِ سنگینی که هیچ ربطی به عکس ندارد و می دانید؟ هر چه بی ربط تر فلسفی تر! 

وسط آدم هایی که بوی گندشان را دنیا برداشته و روز به روز این بوی متعفن بیشتر پخش می شود و حال ِ بقیه را بد می کند.

من اشتباهی ام. باید الان مرغ دریایی ای می بودم با بال هایی گشوده روی اقیانوسی بی انتها و آرام ...

  • ۰ نظر
  • ۰۵ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۵۱
  • ساناز میم

.

بی صد هزار مردم تنهایی

با صد هزار مردم تنهایی

  • ساناز میم

.

یکی باید باشه، یکی که اندازه یِ جانِ "د نکست تیری دیز" بهت ایمان داشته باشه:)


+ اگه از ژانر معمایی و یه کوچولو خانوادگی و درام خوشتون میاد ببینیدش.

  • ۰۷ تیر ۹۶ ، ۰۱:۱۶
  • ساناز میم

.

یکی از بلاگر هایی که همیشه وبلاگش را دنبالش میکنم پستی نوشته در رابطه با سوگواری آنلاین، منظور همان آدم هایی ست که وقتی عزیزی را از دست میدهند می آیند و سریع پست میگذارند. چطور ممکن است این اتفاق بیفتد؟ با چه نیتی؟ که بگوییم مثلا سوگواریم؟ عزا داریم؟

من ولی به این فکر کردم که مرگ عزیز را نه، کلا هر غمی را برای چه به اشتراک میگذاریم؟ برای چه نشان میدهیم؟ برای آنکه کسی ببیند و دل داری مان بدهد؟ تسلای روحمان شود؟ اینقدر مصنوعی آخر؟ خودمان میخواهیم آدم ها را بشانیم پای درد دلمان؟

فراتر از این حتی. هیچ وقت آدم هایی که قبل از تولدشان اعلام میکنند که تولدم چند روز اینده است و روز تولدشان عکس پروفایلشان عوض می شود که " امروز تولدمه" را درک نکرده ام. این را میگذاریم که بفهمند و بیایند بهمان تبریک بگویند و بعد خوشحال شویم که به یادمان بوده اند؟ اصل سالروز تولد مگر به خاطر همین نیست که عزیزانمان به این بهانه یادمان بکنند و ابراز خوشحالی کنند بابت بودنمان؟ حالا خودمان بیاییم یاداور شویم که تولد من است، به یاد من باش؟؟!

دیوانه کننده اند به خدا این مردم. 

  • ساناز میم

دلم از اون فیلمای آبکی می خواد. ار اونا که تلویزیون قبلنا میگذاشت. آدما الکی الکی بد میاوردن. از اونا که رضا عطاران قبلنا می ساخت. چندتا آدم بدبخت بودند و هی بیشتر بدبخت می شدن و چون طنز بود باید می خندیدی. از اونا که با تموم بدبختیاشون دور ِ هم بودند خانواده بودند. زیاد بودند. از اونا که حرف قلمبه سلمبه نمی زدند. از اونا که فیلم برداریش از روبرو و صاف بود. از اونا که تهش همه چی خوب می شد. تهش عروسی بود همش. ریسه میزدند به کوچه و آب و جارو می کردند و بعد عروس دوماد میودند و جلو راهشون گوسفند سر میبریدند و نمای آخر یه زن بود که داشت اسفند می گردوند دور سر ِ عروس دوماد و یه دختربچه که اون وسط می رقصید و بقیه هم بدون ِ اهنگ دست می زدند. از اونا که وقتی تموم می شد آدم می گفت آخــــــــــیش. دلم یه آخیش کشدار می خواد.

  • ۰ نظر
  • ۲۹ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۳۷
  • ساناز میم